سعیده

جهانم بی تو"الف"ندارد



فــرقے نــבارב .. چــه ڪسے چــہ مے گــویــב ،

  " تــــــــــو " !! 


همــانــے ڪـہ همــیـشـہ

  " בوســتـش בارم "


 همــانـے ڪـہ تــا غــصـّـہ ام مے گیــرב  ســر و ڪلّـــہ اش پــیــدا مے شوב


 و تــا مــرا نـخنـבانـב  בســﭞ بـرבار نمے شوב

هـمـانے ڪـہ همــیــشـہ  پـــُـر اسـﭞ از

شـور و شـاבے و زنـבگے ... 


" تــــــ♥ــــو "


 همیشه هــمــانے ....


+ نوشته شده در چهارشنبه 10 اردیبهشت1393 ساعت 2 بعد از ظهر توسط سعیده |


اگر دلت گرفت...

 سکوت کن...

این روزها هیچکس معنی دلتنگی را نمیفهمد!!!


+ نوشته شده در چهارشنبه 10 اردیبهشت1393 ساعت 2 بعد از ظهر توسط سعیده |



خیلی مواظب باش!!!

اگه باشنیدن صداش دلت لرزید…

اگه از بدی هاش فرار نکردی و موندی…

دیگه تمومه…!!!

اون شده همه ی دنیـــــــــــــــــــات

+ نوشته شده در یکشنبه 7 اردیبهشت1393 ساعت 12 بعد از ظهر توسط سعیده |

ارزوی من ماندن اوست ...

خدایا اگر ارزوی او رفتن من است ...

ارزوی او را براورده کن ...

من جز ارزوی او ارزویی ندارم ... !!! 


+ نوشته شده در سه شنبه 19 فروردین1393 ساعت 2 بعد از ظهر توسط سعیده |

اعــــتماد.


پسر: سلام عـزیزم،خوبـے ؟

دختر: سلام زنـدگیم،خوبـم،تـو چطورے؟چـہ خبر؟

پسر: عزیـزم امشب میاے بریم خونـموטּ؟

دختر: آخـہ مـا کـہ هـنوز مـدت زیادے نـیست با هـم آشنـا شدیم

پسر: مگـہ تـو دوستم نـدارے ؟

دختر: چرا،از جونـمم بیـشتـر دوستـت دارم و مـے پرستمت

پسر: پس چـرا نـمیاے امشب بریـم خونمـوטּ؟

معلومـہ کـہ هـنوز اونقـدر مـنو دوست ندارے …!

دختر: چرا نمـیخواے باور کنـے دیـوانـہ وار عاشـقتم…

و سپـس دخترک آرام گـفت: شنـیدم “عشق”

قـلب هارو بـاز میکنـہ نـہ پـاها رو

و آروم گوشـ ـے رو گـذاشتـــــ

+ نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1392 ساعت 3 بعد از ظهر توسط سعیده |



من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟

پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم

تنهاییت برای من …

غصه هایت برای من  …

همه بغضها و اشکهایت برای من ..
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را…

صدای همیشه خوب بودنت را

دلم برایت تنگ شده
دوستت دارم …

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1392 ساعت 8 بعد از ظهر توسط سعیده |

روشهای سادیسمی کردن مرد ( خانم ها حتما بخونن )

. دائما به شوهرتان بگویید :


ولی خودمونیم ها ، تو بیریخت ترین خواستگارم بودی !



. غذای شور و سوخته جلوی شوهرتان بگذارید و قبل از اینکه به غذا لب بزند بگویید :


اینقدر بدم میاد از مردایی که از غذای زنشون ایراد می گیرن !



. هروقت شوهرتان برای شما دسته گل خرید ، بگویید :

اِ ، باغچه همسایه چه گلهای قشنگی داره ! چرا کندیشون ؟!



. هر وقت شوهرتان برای شما حرفای عشقولانه زد ،

به طرز فجیعی از ته حلق بگویید :

هوووووووووووووووووق !



. هر وقت مادر شوهرتان منزل شما دعوت بود ،

به او محل نگذارید و بروید توی اتاقتان روزنامه بخوانید !



.هر وقت دیدید شوهرتان مشغول تماشای مسابقه فوتبال می باشد ،

به بهانه تماشای عمو پورنگ ، سریع کانال را عوض نمایید !



.دائماً در حضور شوهرتان ،

از عرضه و توانایی های مردان دیگر تعریف کنید !



.برای تولد شوهرتان ، مسواک وخمیر دندان کادو بگیرید و بگویید

که عزیزم امیدوارم صد سال زنده باشی

و دیگه هیچوقت دهنت بوی گند نده !


+ نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1392 ساعت 1 بعد از ظهر توسط سعیده |

وقتی شوهر از اندام زنش تعریف کند!! (طنز)


مرد: عزیزم از وقتی میری ورزش هیکلت خیلی قشنگ شده!

زن: از اولشم هیکلم قشنـــــــــــــــگ بووووووود!

مرد: اون که ۱۰۰%… هیکلت همیشه قشنگ بود. اصلاً من هیکلت رو

روز اول دیدم خیلی خوشم اومد!

زن: یعنی به خاطر هیکلم، فقط با من ازدواج کردی ؟ خیلی

هیــــــــــــزی!

مرد: نه عزیزم، عاشق اخلاقت شدم که باهات دوست شد. هیکلت

واسم مهم نبود!

زن: یعنی چی؟! پس این همه ورزش میرم، برای کی میرم برا عمم؟!

هیکلم برات مهم نیست؟!!

مرد: عزیزم، موقع دوست شدن مهم نبود، الان که هست!

زن: یعنی الان میرم ورزش، برات بی اهمیت میشم؟!

مرد: فدات شم، قربونت بشم، همه چیزت، تمام وجودت، همه

خصوصیاتت، برام مهمه!

زن : یعنی باید همه خصوصیات خوب رو داشته باشم که دوستم داشته

باشی؟ خیلی نامردی… چیه پای کسی درمیونه؟؟!!

مرد: بابا، جان مادرت بیخیال شو، چه غلطی کردیم تعریف تو کردیماااا؟؟!!

زن: دیدی… دیدی… پس از اول درست حدس زدم که یه ریگی تو کفشته

که داری ازم تعریف می کنی؟! برو از جلو چشام دور شو… یه چند

ساعت نمی خوام قیافتو ببینم…

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1392 ساعت 1 بعد از ظهر توسط سعیده |

داستان زیبا


ﭘﺴﺮﻩ:ﺑﺮﻭ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻣﺖ ﺩﻳﮕﻪ ﺗﻤﻮﻣﻪ


ﺩﺧﺘﺮ:ﻋﺸﻘﻢ ﻣﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ ﺑﺨﺪﺍ ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﻴﻔﻬﻤﻲ


ﭘﺴﺮ :ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺯﺕ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ ﻋﺸﻘﺖ ﺑﺮﺍﻡ ﺗﮑﺮﺍﺭﻱ ﺷﺪﻩ.


ﻭﺗﻠﻔﻦ ﻗﻄﻊ ﺷﺪﺩﺧﺘﺮﺧﻴﻠﻲ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﻭﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﻴﺮﻩ ﺗﻮﺍﺗﺎﻗﺶ


ﭼﺸﻤﺶ ﻣﻴﻮﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﻧﻴﺘﻮﺭ ﮐﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮﻋﮑﺲ ﻋﺸﻘﺸﻮﻣﻴﺒﻴﻨﻪ


ﺍﺷﮏ ﺗﻮﭼﺸﺎﺵ ﺣﻠﻘﻪ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻮﺭﺩﻋﻼﻗﻪ ﻱ


ﻋﺸﻘﺸﻮﻣﻴﺬﺍﺭﻩ ﻭﮔﻮﺵ ﻣﻴﺪﻩ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺷﮑﺎﺵ ﺗﺎﺏ ﻧﻤﻴﺎﺭﻥ


ﻭﻣﻴﺮﻳﺰﻥ ﺩﺧﺘﺮﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﮑﺮﺩﻳﻪ ﺗﻴﮑﻪ ﺍﻱ ﺍﺯﻭﺟﻮﺩﺷﻮ ﺍﺯﺩﺳﺖ


ﺩﺍﺩﻩ .ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﺩﺧﺘﺮﺧﻮﺍﺑﺶ ﻧﺒﺮﺩ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﭘﻴﺎﻡ ﺩﺍﺩ :ﺍﻻﻥ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ


ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﭘﻴﺎﻣﻮﻣﻴﺨﻮﻧﻲ ﺟﺴﻤﻢ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻏﺮﻳﺒﻪ ﺷﺪﻩ ﻭﻟﻲ ﺩﻟﻢ


ﻫﻤﻤﻤﻤﻴﺸﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﻣﻴﺪﺑﻴﺪﺍﺭﻱ ﺟﺴﻢ ﻫﺎ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ


ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﺸﻪ . ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻱ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﻣﻴﺮﻩ ﺳﺎﻋﺖ


ﺩﻗﻴﻘﺎ 3:34ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭﺳﮑﻮﺕ ﻭﺗﺎﺭﻳﮑﻲ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭﺍﺯﺑﺎﻻﻱ


ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﭘﺮﺕ ﮐﺮﺩ ﺩﺧﺘﺮﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺗﻮﺗﻨﻬﺎﻳﻲ


ﻣﺮﺩ. ﺻﺒﺢ ﻣﺎﺩﺭﺩﺧﺘﺮ ﻃﺒﻖ ﻋﺎﺩﺕ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﺧﺘﺮﺵ


ﺭﻓﺖ ﺗﺎﺑﻴﺪﺍﺭﺵ ﮐﻨﻪ ﺍﻣﺎﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭﻧﺪﻳﺪ .ﺗﻠﻔﻦ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺩﺧﺘﺮﮐﻪ


ﻣﺪﺍﻡ ﻭﭘﻴﺎﭘﻲ ﺯﻧﮓ ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﺗﻮﺟﻬﺶ ﺭﻭﺟﻠﺐ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ


ﮔﻮﺷﻲ ﺭﻓﺖ ﭘﺴﺮﻯ ﻣﺪﺍﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻤﺎﺱ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ. ﭼﺸﻢ


ﻣﺎﺩﺭﺩﺧﺘﺮﺑﻪ ﭘﻴﺎﻣﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﮐﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ


ﺑﻮﺩ: ﻋﺰﻳﺰﻡ،ﻋﺸﻘﻢ،ﺑﺨﺪﺍ ﺷﻮﺧﻲ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ


ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﻋﺸﻘﻢ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﻓﺮﺻﺖ


ﺗﻮﺭﻭﺧﺪﺍ ....ﺍﻭﻥ ﭘﻴﺎﻡ ﺩﻗﻴﻘﺎﺳﺎﻋﺖ 3:35 ﺍﺭﺳﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ...


ﻣﺎﺩﺭﺩﺧﺘﺮﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻱ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﮐﺎﻣﻼﺑﺎﺯ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ


ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭﭼﻴﺰﻱ ﮐﻪ ﻣﻴﺪﻳﺪ ﺑﺎﻭﺭﻧﻤﻴﮑﺮﺩ ... ﻛﻠﻴﭙﺲ


ﺩﺧﺘﺮﺑﻪ ﺑﻨﺪﻟﺒﺎﺳﻰ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﮔﻴﺮﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ....ﺁﺭﻩ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮ


ﻫﻨﻮﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ!!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1392 ساعت 1 بعد از ظهر توسط سعیده |

خداحافظی به سبک ایرانی (طنز-واقعی)


بعد مهمانی ، از روی مبل بلند میشن میگن خوب آقا زحمت دادیم خداحافظ


دو قدم جلو تر آقا خداحافظ


جلو در آقا خداحافظ


داخل حیاط با صدای بلند آقا تشریف بیارین منزل ما خداحافظ


... جلو در حیاط (ساعت 1 نصف شب)آقا بریم دیر وقته خداحافظ


جلو در ماشین خداحافظ


داخل ماشین خداحافظ


ماشین در حال حرکت بووووووق بوووق یعنی خداحافظ


.
..
...
فردا صبح شمسی جون زنگ میزنه به اشرف جون میگه


اوا خدا مرگم دیشب نفهمیدم از اعظم جون خداحافظی کردم؟از طرف من ازش

خداحافظی کن....

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1392 ساعت 1 بعد از ظهر توسط سعیده |



مــــــــــردپاکــــــم!

 گفته بودمــ

عاشقــ ِ مردیــ میشومــ ..

کهــ دوستـشــ داشتهــ بـاشـَمــ

هر لحظهــ نبـودشــ

قرار را از منــ بگیـرد !!

مردیــ باشد کهــ حداقلــ

مرا شاعر کند !

حالا با آمدنتــــ در زندگیمــ

مـرا عاشقــ کردیــ

عاشقــ ِ یـکــــ دنیــا مردانگیـتــــ ..


+ نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1392 ساعت 7 بعد از ظهر توسط سعیده |


تورا به یاد آن روز ، تورا به یاد گلبرگ های خشک آن روز خشکیده ، تورا به روز اول بار

دیدنت ، تورا به اولین نگاه عاشقانه ، تورا به یاد باران روز نیامده ات ، تورا به تنهایی

روز رفتنت ، تورا به باران روز برگشتنت ، تنهایم مگذار دیگر

+ نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1392 ساعت 7 بعد از ظهر توسط سعیده |



 

دلتنگم

 

 

دلتنگیی که

 

فقط اغوش تو

 

میتونه برطرفش کنه

 

 

یک بغل سفت طولانی

 

سرت رو روی سینه ام بزاری

 

دستم رو روی موهات بکشم

 

در گوشت اروم بگم عاشقتم

 

عاشق..

 

دوستت دارم


+ نوشته شده در شنبه 3 اسفند1392 ساعت 5 بعد از ظهر توسط سعیده |

لبخندت...

 

دنیایم را تغییر می دهد...

 

کافیست بخندی تا ببینی

 

چگونه در سردترین فصل سال گل از گلم میشکفد...


+ نوشته شده در شنبه 3 اسفند1392 ساعت 5 بعد از ظهر توسط سعیده |

مگر نمی دانی که صبح ترین صبح سرزمین منی ؟

مگر نمی دانی که نفس صادقا نه ی تمام نسترن هایی؟

مگر نمی دانی که با تو می شود تا سپیده سفر کرد و عطر باغچه را نوشید ؟

مگر نمی دانی که تنها امید منی میان این همه نا امیدیهای مکرر؟

مگر نمی دانی که ترنم خیالی در این روزهای شبزده ی تو در تو؟

مگر نمی دانی که وجودت سرچشمه ی وجودم و نگاهت آغازی

برای قلب تنهای من است؟

مگر نمی دانی که باید باشی تا بمانم تا شاعرتر بخوانم

تابارانی تر از این برایت شوم ؟

تو خدای منی و مگر می شود بنده ای را بدون خدا به تصویر کشید ؟

مگر می شود دلی را بدون بها نه زنده نگهداشت؟

مگر می شود غزلی را بدون تو سرود ؟

آنقدر می خواهمت که جز تو کسی را برای این همه احساس لایق نمی دانم.

آنقدر به تو ایمان دارم که جز تو هم پروازی برای این همه آبی نمی بینم .

آنقدر دوستت دارم که جز تو کسی را مسیحای این دل از دست داده نمی یابم.

پس ای بهترین بها نه برای سحر

ای تلاوت قشنگ گل سرخ

ای تعبیر تازه تر عرفان

ای ملکوت زیبای قناری

ای رها تر از موج

کنارم بمان که بی تو سرد سردم .

که بی تو پاییز پاییزم.

که بی تو هدر می شوم در این روزهای بی دلخوشی که تنها

دلخوشی من تویی فقط تویی

ღ㋡دوستت دارم عزیزم
+ نوشته شده در شنبه 3 اسفند1392 ساعت 5 بعد از ظهر توسط سعیده |



وقتی تــــــــو هوایم را داری هوا هم خوب میشود ...

اصلا هوا هم به هوای تــــــــو خوب میشود ...!!!


بودنت مهم است ... همین !

+ نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1392 ساعت 1 بعد از ظهر توسط سعیده |

فـــــــــــــــال(پســــــــــر عـــــــــاشق)

یک روز یک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خیابانی عبور میکردند

جلوی ویترین یک مغازه می ایستند

دختر:وای چه پالتوی زیبایی

پسر: عزیزم بیا بریم تو بپوش ببین دوست داری؟

وارد مغازه میشوند دختر پالتو را امتحان میکند و بعد از نیم ساعت میگه که خوشش اومده

پسر: ببخشید قیمت این پالتو چنده؟

فروشنده:360 هزار تومان

پسر: باشه میخرمش

دختر:آروم میگه ولی تو اینهمه پول رو از کجا میاری؟

پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش

چشمان دختر از شدت خوشحالی برق میزند

دختر:ولی تو خیلی برای جمع آوری این پول زحمت کشیدی میخواستی گیتار مورد علاقه ات رو بخری

پسر جوان رو به دختر بر میگرده و میگه:

مهم نیست عزیزم مهم اینکه با این هدیه تو را خوشحال میکنم برای خرید گیتار میتونم 1سال دیگه صبر کنم

بعد از خرید پالتو هردو روانه پارک شدن

پسر:عزیزم من رو دوست داری؟

دختر: آره

پسر: چقدر؟

دختر: خیلی

پسر: یعنی به غیر از من هیچکس رو دوست نداری و نداشتی؟

دختر: خوب معلومه نه

یک فالگیر به آنها نزدیک میشود رو به دختر میکند و میگویید بیا فالت رو بگیرم

دست دختر را میگیرد

فالگیر: بختت بلنده دختر زندگی خوبی داری و آینده ای درخشان عاشقی عاشق

چشمان پسر جوان از شدت خوشحالی برق میزند

فالگیر: عاشق یک پسر جوان یک پسر قدبلند با موهای مشکی و چشمان آبی

دختر ناگهان دست و پایش را گم میکند

پسر وا میرود

دختر دستهایش را از دستهای فالگیر بیرون میکشد

چشمان پسر پر از اشک میشود

رو به دختر می ایستدو میگویید :

او را میشناسم همین حالا از او یک پالتو خریدیم

دختر سرش را پایین می اندازد

پسر: تو اون پالتو را نمیخواستی فقط میخواستی او را ببینی

ما هر روز از آن مغازه عبور میکردیم و همیشه تو از آنجا چیزی میخواستی چقدر ساده بودم نفهمیدم چرا با من اینکارو کردی چرا؟

دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتی پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد.

+ نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1392 ساعت 1 بعد از ظهر توسط سعیده |

دوست دارم


دوســتـَـتـــ دـآرَمــ ...

 

 هــِـدیـــِـهــ ـایــســتــ کـــهــ هــَـر قــَـلـبــــیــ ، فـــَـهـمــ گـِـرِفــتـنـشـــ رآ نــَــدـآرد ...

 قـِــیـمــتـــیــ دـآرَد ، کـــهــ هــَـرکــَســـیـــ تــَـوـآن پــَـردـآخـتـنـــشــ رـآ نـَدـآرَد ...

جــُـمـلـــهــ ی کـوتــآهـیســـتــ کــهــ هــَرکســیــ ، لـیـــآقــَتــ شــِنـیـدَنــَشــ رـآ نـَدـآرَد ...!

وَلـــیــ مــَـنــ دوووســتـَـتـــ دـآرَمــ ...

+ نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1392 ساعت 1 بعد از ظهر توسط سعیده |



چقـد اشتـباه ميـکنن اونايي که ميـگن :

مـَـرد بايد قد بلـند باشه

چشـمُ ابرو مشـکي باشه

ته ريـش داشته باشه

من که ميـگم :

مـَـرد بايد با وجــودِ همـه ي غــرورش ، مهـربون باشه

با وجــودِ همـه ي لجـبازياش ، وفـادار باشه

با وجــودِ همـه ي خسـتگياش ، صبـور باشه

با وجــودِ همـه ي سخـتياش ، عاشـق باشه

مـَـرد بايد مـُـحکم باشه

بايد " تکــــيــه گاه " باشه . . .

مرد بايد " مـــــــــــــــرد " باشه ...

+ نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1392 ساعت 2 بعد از ظهر توسط سعیده |